کفش ببری عشق نانا
مامانی و بابایی رفتن کربلا...
وابستگی به مهدکودک!!!
شیرین کاری های دیانا خانم موقع عکس گرفتن...
سفر به همدان
اخرای ابان بود که رفتیم تهران خونه مامانی(مادر مامان) از اونجا هم باباتون اومدن دنبالمون و رفتیم همدان خونه مادرجون(مادر بابا) بالاخره هر دو خانواده دلشون باتون یه ذره شده بود. ...
نویسنده :
مامان حميده
1:20
روز ثبت نام در مهدکودک
تازه امروز روز ثبت نامه شما اینقدر خوشحال و خندان چسبیدی به اسب و جدا نمیشی. ...
نویسنده :
مامان حميده
1:06
فقط به خاطر تو عزیزم
دختر عزیزم خیلی وقته که نیومدم به وبلاگت رسیدگی کنم ،نه اینکه به فکرت نباشسما، نه مامان جون ، این مدت سرم خیلی شلوغ شده بود.آخه میدونی چیه ؟؟ تصمیم گرفته بودم پایا ناممو که دادم دیگه بشینم تو خونه و بزرگ شدنت ببینم اما نمیدونم چی شد که دوباره دانشگاه قبول شدم اصلا" فکرشم نمیکردم...با تمام این اوصاف تصمیم گرفتم نرم اما نشد که نشد همه گفتن به خاطر نانا خانمم که شده باید بری اما هیچ کس تو شرایط ما نبود که بدونه چقدر سخته بالاخره اینکه قبولی دانشگاه و تصمیم به رفتن یه طرف و دغدغه اینگه پاره تنم (دیاناجونم)رو باید کجا بذارم یه طرف....؟؟!!! به هرحال بعد از کلی گشتی توی این شهر یه مهد پیدا شد که شرایط مارو بپذیره اونم مهدکودک غزال بود خد...
نویسنده :
مامان حميده
1:02
این خنده ها دل منو برده جونم
این عکسو وقتی شش ماهت بود رفتیم آتلیه عمه عطیه کلی عکس زحمت کشید و از شما خانم نیم وجبی گرفت.دستش درد نکنه.مرسی عمه جون. ...
نویسنده :
مامان حميده
2:52










